جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

هر روز بهتر از دیروز !

قبل از 4 ماهگی هر روز از رشد بچه تعجب میکردم ! عادت نداریم یکی جلوی چشمامون رشد کنه و بفهمیم ! همیشه بعد از یه مدتی یکی رو میدیدیم و میگفتیم بزرگ شده ! ولی وقتی یه بچه صبح به صبح رشد کرده و میفهمی برات تعجب آوره . اینکه لباسی که دو سه روز پیش میپوشیده الان ازش تنگه ... هر روز دلم میخواست از رشدش بنویسم . اما الان رشدش طور دیگست. الان هر روز برام تعجب اوره اینو از کجا یاد گرفته ؟! واای چه طوری فهمیده ! یعنی رشد فهمش برام تعجب آوره . هر روز صبح یه کار تازه ازش میبینم . روزی که چهار دست و پا رفت تا روز قبلش هم نمیتونست . و الان چهار دست و پا رفتنش از این اتاق به اون اتاق رفتنه ! یعنی واسه خودش گردش میکنه . قبلا ها بینیش رو با گوش پاک کن پاک میک...
25 مهر 1391

زندگانی زیر دست و پای فاطمه !

کل زندگی رو میتابی . میری تو اتاق خوابمون بعدش گریه میکنی که تنهایی ( !!) میرم دستشویی تا بر میگردم پشت در دستشویی نشستی ( !!) میرم تو آشپزخونه همینطوری که غر غر میکنی جوابتو میدم ، میبینم صدات داره نزدیک میشه ! بعله خانومی با سرعت داره سمت آشپزخونه میاد و آنچنان برای دمپایی اشپزخونه خیز برداشته که نگو ... میدوم دمپایی رو بر میدارم اینطوری   میشی ... الانم توی روروئکتی و اسباب بازیت افتاده زمین هی اینور اونور میشی برش داری ... زندگی ای داریمممما .. میبینم صدات نمیاد نگاه میکنم دوباره یه دوشاخ پیدا کردی ملچ مولوچ صدای خوردنت میاد !    هی وای مننننن ... انقدر وول میخوری و راه میری که هر کی تو رو میبینه میگه چقدر لاغر شده !&...
23 مهر 1391

ماماما ...

دیروز بردمت حموم ! یه چن باری تو حموم باز آغوشتو به سمت من باز میکردیو میگفتی ما ما (با تشدید روی م !) امروز وقتی منو دیدی ، توی روروئک بودی همین کارو کردی گفتی : ماما ماماماما... یعنی آیا داری میگی مامان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن: ایول مامانمممممم ! پ.ن: تنها عشق مامانی.
21 مهر 1391

عاشق سیم !

مامان عاشق سیم شدی ! دو شاخه ها رو آنچنان میکنی تو دهنتو میخوری که نگووو ... آنچنان با شوق میخوری که جراتی برای بیرون کشیدن از دهنت نداریم ! چون اینطوری میشی  ... دیگه اینکه ماه چهار دستو پا میری . مث قبلت عاشق دست و پا هستی . حالا مثلا تو مهمونی یکی نشسته تو خیز بر میداری انگشتای پاشو بگیری ... بابا ول کن این وسط اونم پا ... ... خیلی جالب حرف میزنی . دادا و دددد رو کامل میگی وقتی خیلی شادی . مثلا شیر خوردیو اینا همینطوری میگی دد...دد....دد ... دددد.. یا اگه مثلا این سر خوشیت روی روروئک باشه میگی دادا ... دادا (باحالت فریادی !)... وقتی میخوای بخوابی میگی  م م (با فتحه !) حالا نمیدونم یعنی مه مه و خواب !!! یا کلا .. هی میگی ...
20 مهر 1391

چهار دستو پا میری بیسسسسسسسسسسسسسست !!!!

دخملم از دیروز دیگه خوشکل یه دست بر میداره میزاره جلوتر و بعد اون یکی . انقدر خوشکل میره !!! فقط هنوز پاهاشو خیلی ماهرانه بر نمیداره که سرعتش بره بالا . اصن این جیگر ما سینه خیز نرفت . از بس زرنگه ... فاطمه گلم الانه که اینجام چون خانومی بدخوابم کردی از ساعت پنج و نیم تا حالا هر چی وول خوردم خوابم نبرد . الانم اومدم پای نت دیگه ! انقدر دلم میخواد بیدار بشی بووس بوووست کنم ! زن دایی لیلا که کلا نصف لپتو خورده رفته ! اون یکی رو هم که مامانی(مامان ملوکت) خورده بود دیگه ببین هیچی واسه من نذاشتی ! چه خوب دیدنت چه خوبه داشتنت .... خدایا شکرت ! اصن چاکریم ! ...
14 مهر 1391

عشق مامان!

فاطمه گلم امروز نوشتم با روزای دیگه فرق داره . نیومدم بگم فلان و بهمان کردی . اومدم از حس خودم بگم ! از این بگم که چقدررررررررررررررر دوستت دارم . نمیدونی وقتی شبا بیدارم میکنی با صدای گریه ی خوشکلت نه تنها اعتراضی ندارم با تمام وجودم بیدار میشم بغلت کنم ! دلم به اندازه ی تمام ثانیه هایی که خواب بودم و توی بغلم نبودی تنگ میشه ! من خیلی زود دلتنگت میشم . به اندازه ی چهل دقیقه امروز رفته بودم بیرون وقتی اومدم فقط نیاز داشتم بغلت کنم ! اما حیف میدونم این احساسات دو طرفه نیستن ! ولی مامان جونم هیچ غصه نخور . یه روزی ناراحت بودم ببین انقدر عشق انقدر زحمت اما یه طرفه ! ولی الان میگم عزیز دلم تو چه طوری خوشحال میشی ؟ همونطور باشه من خوش خوشم ! اصلا...
13 مهر 1391

بدون عنوان

خو سلام دختر ماهم ! سه روز ÷یش بود مث همیشه داشتی چهار دست و پا میرفتی(کلا یه مدل عجیب غریبی میری گفتم قبلا !) که یهو دیدم خانومی نشستست ! ... خدایا ! سریع پشتت یه متکا گذاشتم آخه تو بعضی وقتا از عقب بر میگردی !(الانم از این همه چیز تو این اتاق سطل آشغالو پیدا کردی رسیدی بهش !)خلاصه چن بار دیگه هم بعله ! خانومی خودش میشینه دیگه .... دیروزم یاد گرفتی توی چهار دست و پا رفتنت یه دستاتو بیاری بالا و بزاری جلوتر(البته حالت حرکتت خیلی کنده مث اختاپوسا ! ) ... یعنی من مطمئنم همه ی مادرا برای هر یه کار جدید که بچه هاشون یاد میگیرن بال در میارن مث من ! دیروزم زن دایی لیلا و دای علی مث همیشه دلشون هوای تو رو کرد و اومدن اینجا ! قبلش هم مام...
12 مهر 1391

بدون عنوان

خو فاطمه جونی من خیلی باحال شده دیگه . دیگه روروئک براش تکراری شده و فقط باهاش تو آشپزخونه میتابه و شیطونی میکنه و سر وسایل میره ! دیروز در ماشین لباسشویی باز بود نگاه کردم دیدم صورتشو چسبونده به شیشه در لباسشویی و داره زبون میزنه  ...  امروزم جاقابلمه ای (که فقط روز اول زندگیمون روش قابلمه بود و من دیگه توش دستمال و اینا میزارم) رو کشیده و نزدیک بود بیفته رو سرش !!! از این که نمیتونه بیرون آشپزخونه بره خیلی ناراحته و جیغش در میاد . حتما من باید تو دیدش باشم . مثلا اگه تو روروئکش تو اشپزخونه باشه و من مثلا برم لباسی روی بند بندازم نق میزنه و آخراشم گریه ... یا مثلا تو هال باشه و من برم تو آشپزخونه ... خلاصه ... تازگی ها ممم...
4 مهر 1391
1